سگالش
و من ماه استو انگار پنجرهام بر مدامِ حاشیههایِ برف
Thursday, February 12, 2009
Saturday, May 24, 2008
ديرگاهي شد نيامدن اما اكنون من با سوالي ست از دوستانم دور و نزديك اگر بسپاريد كه نظر بگذارند زهي امتنان
نوشتههاي تمام راه به يادت بودم به شماري رسيده بايد فكري براش كرد نه چونان نوشتههاي تمامي اين عمر
چه ميتوان كرد
در اين جا ميتوان نهاد
ميتوان نسخه پي دي افي نهاد در يك صفحه خانه ديگر
ميتوان كپي كرد كه در اين حال چگونه پخش بايد كرد
مي توان چاپ كرد در نزد ناشري
كه اين آخري را چه مي دانم
Sunday, November 18, 2007
خیلی وقت ها همینم. خسته جوری و گرفته. و نمیدانم که چه باید بکنم. جوری میل به گریز. جوری هوای نبودن در این اطراف. و هستم. همین اطرافم و خسته. خسته ام جوری و گرفته
باید فکر کرد گاهی به بعد. فکر نمیکنم. بیشتر منتظر بعد میمانم. زیر آوار بعدم
Monday, August 27, 2007
ا
اين دومين صفحهييست كه مينويسم. گفتم كه بداني كه چقدر حرف براي گفتنِ تو دارم. صفحه اوّل را نميفرستم. امروز شنبه است. ديگر تحمل ندارم. آنچنان رفته كه هر دم صبح
و چيزهايي براي آينده ، لبخند
نميدانم ، آن خواب ، آن گنبدها و ، راه. با كنارههاي سبز و ، سبزي چشم. ياد لبخندهاي
دستهاش كه دست من
و اين تصور
بوي او را ميجويم در دستهام ، در زيرپوش سبزم كه ديگر نپوشيدم. و ياد چهرهاش ، اينقدر روشن. و از آن گذشته . و اين دومين صفحهييست كه مينويسم
از آينده ميگويم. از چارشنبهيي در سالهاي بعد كه بر شانهها و خاطرهها خيالهايِ فروريخته گيسو ، از ياد ميرود و ، درهاي حرمت دوبارگي ميگشايد
فيروزههاي آسمان ، پيراهنش كه بود. در دامان تو كه مينشست ، دراز كه ميكشيد جاي خالي او
امروز ميگريد ، در اين اتاقهاي تو در تو
- دوباره بيا
ايستاده بود آنجا ، كنار كاشيهاي تبرك نگاه فراموش شدهات
چگونهام قتيل ياد تو ،در آن كرانههاي دلربا كه مينوشي و ، از ياد ميروي. و من به حرمت پيرايهها
چگونهام كه از سياهي و نور ميگذري ، كه شاهد دلهاي شكسته شوي
چگونهام كه در اين رهايي ، از ياد ميروي
نگاه به آينهها كرد ، شهادت به چشم تو داد
- دوباره بيا
امروز ميگريد
در سالهاي بعد ، انتظار ، چشمهايم را آهوي قبيلههاي گذشته چشم تو كرد. او ، با گيسوي مشكي كوتاه ، عزادار كبوتران از ياد رفته حرم ، نشسته روي پلهها و ، نگاه آسمان ميكند. ابري در رؤيا بنفشه ميبارد
به اشك گذشت ، يادگار چشم غريب
- كاش جاي تو ، اينجا ، كنار كاشيهاي تبرك نگاه فاموش شدهاش بود
نميتوانم
گذر در اين مشاهد لب و ، ماندگاري لب ، اگر كه بود ، اينجا ، سالها بعد ، كه انتظار چشمهاي آهو را قافله دلدادگان شهر تو كرد ، در آغوشهاي كشتزار ، دختران ، با بوهاي فراموش شده ، به خواب ميرفتند
زهراي حصاري شكوفههاي سيب ، عزيز لحظههاي غم بود ، كنار سنگ قبرها و تشييعهاي مزارها
اكنون كبوتراني بر رؤياي شكفته تو ميگذزند
به رؤياش ، كه ستارگان در آسمان غروب ميكردند
و قسـم اگر به پرند نگاه تو ميخورد ، به مهر بود
به چشم او در اين سالهاي بعد ، دوستت دارم
عزيز او كه باشم ، سياه و لب
ميبوسيد و در طواف ، خرام گيسو بر سپيدي پيراهن ، ديوانهاش ميكرد
دوستت دارم
گلهاي چيده او ، بنفش و آبي و دلبر
اين ياسها ، ياسها
در سايه نارنجها ميگريست و ، مدهوش سِير بود
دوستت دارم
طرف دلير سينهاش ، قبيلههاي حزن و روايت كنعان را پذيرفت
آنچه اكنون ميتوان گفت
حالا به حرمت اين كبوتران گريخته ، حسرت جاي خالي او را ميافزايم. دراز ميكشم
- چگونهام
و ميگريد
چندي در اين كرامتهاي او ، عمر بهارهاي گيسو شدي ،در قامتي كه فيروزه در كف دستها پيدا بود ، چندان به خاطر خيال دل بستي ، چند
اكنون ، در اين كرانههاي دلبر ، به بازگشت انديشه كن. هنگام تبرك دستهايي كه در آبيهاي رهاي وصف نگار داري
داري داري داري . اين صفحههاي دوم را تمام كن
هزار و سيصد و هفتاد و هفت
Monday, July 09, 2007
Wednesday, March 14, 2007
08 Marchدلارا با ناخنهای رنگی
کات
همسرم از مراسمی در هشت مارس حکایت میکند که در آن زنان به ضرورت تحمیلی نبودن حجاب پرداخته اند. زنی اما از خانواده شوهر معتادش گفته که جهیز و خانه او را – که بچه ندارد – بعد مرگ مرد ، به تاراج برده اند. او آواره است.
کات
مجری : بله ، حجاب نباید تحمیلی
کات
می زنم بیرون. نمای خارجی انگار. در میان خاکستریهای یک روز ابری سرد ، جایی با نامهای بی مسمای کوی عرفان ، حسین آباد. بی نشانه ای از معرفتی راهگشا و یا آبادیی ، در میان گل و لای کودکانی ایستاده خیره به من که میگذرم با ماشینی که حامل ظرفهای غذا بوده است. بهانه ای برای حسرت بیشتر.
کات
این عکس دنیا را تکان داد. من از این عکسها زیاد می بینم روزها
Monday, December 18, 2006
شناخت برادرانه اعضاي تكهپاره او. در سردخانهاي در ورامين. اين دست اوست يعني؟ چنين متلاشي. ميگريستيم. با يك ميليون مايل فاصله از پروانههاي آبي. دستانم روي لبه سرد كشو مانده است. چگونه چشم بردارم از تني كه روزگاري نه دور، لمس كردهام. آن تركيدگيهاي ظريف روي مچ را
باب ديلان بخواند. بخواند در سرسرا ترانهي ميليون مايلز را و بگريم
بگريم براي كودكاني در روآندا. مرداني در لائوس. و مبارزاني در پرو. فوجيموري چه كرد با آن صدسال تنهايي چريكهاي توپاك آمارو... بگريم براي احمد حسين سالم در فلوجه كه آرام گرفته زير شني... زير شني آرام گرفته كودكي سيزده ساله... در نجف باران نميبارد هيچگاه...من دراز كشيدهام روي همين چمنها كه بخواند باب :
I seeI see lovers in the meadow
فاوستو پاپتي ، فاوستو پاپتي ؛ من ديگر توان گريه ندارم. ميخواهم اين عكس را بگذارم كنار عكسهاي محبت و علي ، كنار ليوان لبپريدهي مانا. اگر اين عسلي را بگذاري آن گوشه كه مادربزرگ مينشست هميشه كه ميآمد
از اين خيابان ميگذرد سه عصر. سه و نيم ميرسد به يلدا. نيم ساعت مينشيند و بعد ... بعد ميرود دانشكده. يك كلاس دارد. چار و نيم تا هفت. هفت و نيم قرار دارد با من... سينما بهمن هميشه و سپيده گاهي... هيچوقت فيلم نديدهايم. وقت نداريم اصلاً ... قدمزنان و بوي كتاب و
صبحها كه بيدار ميشوم به ياد ميآورم جهان ادامه دارد
اين ميدان ورامين ، حميد ميگفت ، شبيه وصف هدايت است هنوز در سگ ولگرد ... من آن وصف را به ياد ندارم و مهم هم نيست برام ورامين... حالا كه هرچه بوي گه ميدهد و او در سردخانه ... در سردخانه ... در سردخانه
سردم است. آنتونيو باندارس بر صفحه مانده است تا من اين سطر را تمام كنم.
من اين سطر را تمام ميكنم و به ياد ميآورم آن ادا اصولهاي نيما صفار را.اين سطر چندم اين نوشته است؟
مهمتر از همه اين است كه من با گامهاي خسته از اين پل بگذرم و آن چراغ روشن را نگاه كنم كه سايهاي را مياندازد روي پرده نارنجي
در دانشكده ادبيات ، در راهرو يك بار به ديدن او رفته است. بي كه پاسخي بگيرد از او. ميپرسد از من ميگويم كه چيزي نيست. ديگر چيزي نيست. پياده ميشوم. در اينترنت نامي را جستجو خواهم كرد. نامي مادرانه را و ديگر به اين عكس نگاه نخواهم كرد. حذف شده از كلوب دات كام و مهجور در كامپيوتر چند دوست. ديگر نخواهم ديد
پنجره باز ميشود. يك دستمال سپيد به خيابان پرت ميشود. نسيم ملايمي بوي شكوفهها را ميآورد

